ولی هدفش چی هست؟؟؟
++وقتی میدونه .....
+++بهش اجازه نمیدم....ناپایداری های اون روزها برگرده....بهش اجازه نمیدم.....حتی اگر گوش هام رو بگیرم و چشم هام رو ببندم و نفس عمیق بکشم.....بهش اجازه نمیدم...
۴۲۵...ما را در سایت ۴۲۵ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 91 تاريخ: سه شنبه 3 ارديبهشت 1398 ساعت: 20:11
شاید با نوشتن اینجا...آزادی عمل بیشتری داشته باشم.....
۴۲۵...ما را در سایت ۴۲۵ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 101 تاريخ: سه شنبه 3 ارديبهشت 1398 ساعت: 20:11
لعنتی که وسط خوندن روحم رو می خوری.....لعتی.....با توام......
۴۲۵...ما را در سایت ۴۲۵ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 97 تاريخ: سه شنبه 3 ارديبهشت 1398 ساعت: 20:11
دلم گرفته و تو حتما میدونی.....نمیدونی؟؟؟....ولی یک عالمه نقش و خال زیر خاکی پیدا کردم که با این ها زمستون رو سر میکنم...تو بدون با این ها دلتنگیم رو از راه به درمی کنم....تو بدون لعنتی....آره.....
۴۲۵...ما را در سایت ۴۲۵ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 100 تاريخ: سه شنبه 3 ارديبهشت 1398 ساعت: 20:11
++دوست ندارم بگم.....هیچی.....دوست ندارم هیچی بگم لعنتی....
۴۲۵...ما را در سایت ۴۲۵ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 106 تاريخ: سه شنبه 3 ارديبهشت 1398 ساعت: 20:11
من نگاهم رو دزدیده بودم...من چشم هام رو از تیزی چشم هاش دزدیده بودم.....چونه ام رو قفل کرده بودم به گردنم.....که نبینمش.....چونه ام رو گرفته بود و گاهی با ملایمت.....و گاهی از سر خشم.....می خواست حرف هاش رو بخونه...میگفت چشم هات هیچ وقت دروغ نمی گن.....هیچ وقت....
++من نگاهم رو دزدیده بودم.....
۴۲۵...ما را در سایت ۴۲۵ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 99 تاريخ: سه شنبه 3 ارديبهشت 1398 ساعت: 20:11
جوری تنیده به دست و پاهام....که غیر سخنش نبینم خوشتر...صدای عشق میده چشم ها و حرکات لعنتیش...و من دیونه رو دیونه تر میکنه هر آن و دم به دم....
۴۲۵...ما را در سایت ۴۲۵ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 104 تاريخ: سه شنبه 3 ارديبهشت 1398 ساعت: 20:11
و من غرق شده بودم تو دنیایی از تضادها....عشق و نفرت ها....عشق و نفرت ها....عشق و نفرت ها....
+++ولی فقط گرمای صداش....موقع صدا زدنم....فقط....دنیایی برای خودش.....لعنتی....
۴۲۵...ما را در سایت ۴۲۵ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 89 تاريخ: سه شنبه 3 ارديبهشت 1398 ساعت: 20:11
یک لحظه روی کتاب خوابم برد....نمیدونم دقیقا توی چه فضایی بودم..خواب خوبی بود....انگار توی یک جمعی بودم...نمیدونم...وقتی از خواب پریدم....هیچ یادم نبود....
۴۲۵...ما را در سایت ۴۲۵ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 97 تاريخ: سه شنبه 3 ارديبهشت 1398 ساعت: 20:11